آخرین خبر/ داستانی کوتاه به قلم «امیررضا لطفی پناه» برای شب های عاشقانه پاییز

قسمت قبل
تصمیم گرفتم به جای دم در خونه، توی انقلاب پیاده شم و یکم پیاده روی کنم. تازه صبح شده بود و جون می داد واسه پیاده روی. رومو کردم به راننده و گفتم:
-آقا من انقلاب پیاده میشم.
-باشه چشم.
راهشو به سمت انقلاب کج کرد و چند دقیقه بعد رسیدیم. دست کردم توی جیبم، چندتا تراول چک 50 تومنی که از صرافی گرفته بودم رو بیرون آوردم و پرسیدم:
-چقدر تقدیم کنم؟
«ق» ها رو یه جور عجیبی تلفظ می کردم، هر کی نمی دونست فکر می کرد عربم.
-100 تومن، اصلا قابل دار نیست. باشه پیشت.
خندیدم. مردمش هم هنوز همون باحالایی هستن که سر هر چیزی تعارف می زنن، این یعنی واقعا توی تهران بودم و خواب نمی دیدم! فرانسویا عمرا معنی تعارف رو نمی فهمن!
-این 150 تومن خدمت شما، مغسی.
راننده با یه لبخند ملیحی که منو یاد لبخند ژکوند انداخت تراولای نو و تا نخورده رو گرفت، بوس کرد، گفت خدا بده برکت و گذاشت بالای آفتاب گیرش. نمی دونم واقعا از فرودگاه تا اینجا 150 تومن می شد یا نه، شایدم گوشمو بریده بود ولی اصلا توی حال چونه زدن و بحث سر …
Source: اخبار صرافی ها